Siraleon

زرد

امروز بابام زنگ زد و بار اول جواب ندادم. بار دوم اسکایپ زد و بازم جواب ندادم. بار سوم موندم که جواب بدم یا جواب ندم. جواب دادم ولی موقعی جواب دادم که از اون طرف تماس قطع شده بود و مونده بود تا به اینجا برسه. زنگ زدم بهش. برداشت گفت سلام بابا جون. سلام نکردم و گفتم نمی‌خوام باهات صحبت کنم و زنگ نزن به من. گفت چرا؟ گفتم می‌دونی چرا و فعلا اصلا علاقه‌ای ندارم که با تو و یا مامان صحبت کنم، الان هم نمی‌خوام این صحبت ادامه پیدا کنه، خدافظ. قطع کردم. نمی‌خوام چیز بیشتری بگم و در عین حال نمی‌خوام فقط آخر یه داستان بی سر و ته تعریف کرده باشم ولی تا همین جا می‌تونیم نتیجه بگیریم که وضعیت خیلی گهه، بیشتر از وضع هوا.

Advertisements

مربع اضداد

به قول سیاوش قمیشی: «وقتی به من گفتند تو بهترین خواننده‌ی ایرانی، یاد این افتادم که مو ندارم و باز غصه‌ی عالم به دلم آمد.» من هم تا تقی به توقی می‌خورد دل و جگرم نفتی می‌شود؛ تازگی‌ها که حالت تهوع هم می‌گیرم، البته فقط حالت‌اش را. مدت زیادی دنبال راه حل این وضعیت بد گشتم و آخر سر به این نتیجه رسیدم که برای پیدا کردن راه برون رفت از این وضع بد، اول کار باید بفهمم چه دردی دارم؟ و هر وقت که به این مرحله‌اش می‌رسیدم احساس می‌کردم دردی ندارم یا اگر چیزی هست کم‌مایه‌تر از این حرف‌هاست که بخواهد این وضع بد را به وجود بیاورد و بی‌خیال این می‌شدم که بروم دنبال این که، این درد ضعیف، ولی دائمی، از کجا سر و کله‌اش پیدا شده. برای پیدا کردن سر منشأ داستان بلند شدم رفتم چند سال پیش و فکر کردم که آن‌جا حتما یک چیزی پیدا می‌شود. فکر می‌کردم حتما صحبتی، اتفاقی، بالاخره یک چیزی باید در آن روزها باشد که شروع کننده این ماجرا بوده باشد. حینی که داشتم در گذشته‌ام سرک می‌کشیدم متوجه شدم که حتی در بهترین روزهای آن زمان که فکر میکردم آن هوا بهترین هواست و آن نور بهترین نور است، باز هم این حس کهنه با من بوده‌است. حسی که شاید چند خط بالاتر به اشتباه اسمش را درد گذاشتم و الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم ترکیب یک‌دستی از غم، شادی، امید و ناامیدی است، با نسبت‌های مساوی. ترکیبی که نمی‌دانم اسمش را چی بگذارم و در بهترین و بدترین لحظات زندگی‌ام، همیشه، بر باقی احساساتم چیره بوده؛ حالا یا موقعیت خوبی بوده و برآیند حال عمومی‌ام خوب بوده، یا بد بوده و بد.

آبی

نفس ندارم. بدنم یک لحظه سرد میشه و بعدش باز سریع داغ میشه. پاهام وزن پاهای فیل بالغ رو دارن و دستام دراز شدن، اون قدر دراز که نمیتونم ببینم انگشتام رو دارم روی کلید درست فشار میدم یا نه. گردنم پوک شده و اگر سرم رو تکون بدم خورد و خاکشیر میشه. انگار مثل سگ از بروسلی کتک خوردم. البته اگر کسی از بروسلی مثل سگ کتک بخوره قطعا میمیره ولی این دفعه انگار بش گفته بودن نگهش دار که خیلی باهاش کار داریم. الان احساس میکنم این یکی پام داره درازتر از اون یکی میشه و قراره زانوم بخوره به میز و میز بشکنه. فقط بدیش اینه نمیتونم نگاه کنم اون پایین چه خبره چون اگه سرم رو بچرخونم گردنم میشکنه. شب عیده مثلا. نمیشه که با یک گردن شکسته رفت عید دیدنی. یه پشه هم میتونه بهم آسیب بزنه. پشه‌ی کثیف و کوچک خون‌خوار. دکترم البته گفته با این حالی که داری نیم فاصله هم نذاشتی، نذاشتی ولی ویرگول رو حتما بذار. میبینی چی شدیم؟ حالا وضع تو که خوب شد دوباره ولی من رو از همین قفل بگیر که کلیدش چند وقت پیش شکست بگیر تا اون سر دنیا که نمیدونم کجاست واسم گه باریده. خودتم قبول داری، منم قبول دارم، حتی اون دوست جدید شهرستانیم هم قبول داره که این اوضاع غرق در گه یه مقدار غیر منصفانه و غیر عادیه. ولی من میگم که حقه. حقه چون از اول اول همین بوده دیگه، گل ما رو اینجوری سرشتند. پوستم ریخته. باد میاد میخوره به جایی که دیگه پوست نیست و نمیدونم اسمش چیه. کاش نمیتونستم ببینم. کاش نمیدونستم چی شده. کاش نمیدونستم چی داره میشه. کاش نمیدونستم چی قراره بشه. چشمام رو در آوردم و نصف کردم چون دیگه دوست ندارم ببینم. انگار به جای خون محلول اسیدی با دمای صفر درجه دارم که میسوزونه. یاد هر چی که میافتم فکر میکنم حداقل یه کم، فقط یه کم هم میتونست بهتر باشه، یعنی اگه بهتر بود اون وقت میدیدید من چیکار میکردم. همه جا رو آذین میبستم. شاید اون موقع هم البته نمیفهمیدم که چقدر میتونسته بدتر باشه و شاید الان هم نمیفهمم که چقدر میتونه بدتر باشه. ولی یه چیزی رو خوب میدونم، در این حد خوب که حاضرم جلوی هر کسی هم ازش دفاع کنم، حالا انگار برای بقیه مهمه که چی فکر میکنم. میخواستم بگم که آقا شما کون دنیا رو هم پاره کنی، منظورم خودمه، اگه من کون دنیا رو هم پاره کنم، اصلا بشم ترامپ شماره ۲، بازم هفته‌ای یه بار، دو هفته‌ای یه بار یه آلت سرگردان میاد میخوره توی دهنم. حالا درسته توی افریقا دارن مردم میمیرن ولی ما هم خبر مرگمون افریقا دنیا نیومدیم، من اگه افریقا بودم روزی دو تا کرکس میومدن یه تیکه ازم برمیداشتن میبردن برای بچه‌هاشون و اون تیکه‌ای که ازم برده بود تا موقعی که میرسیدن به بچه‌هاشون، اصلا حتی بعد از اینکه بچه‌هاشون خوردن و هضم کردن و ریدن هم هنوز حس داشتن، اگر کسی لگدش میکرد دردم میگرفت. آره خلاصه.

۳۰۰

یه غم رو باید ۳۰۰ سال حملش کنی تا توی طبیعت تجزیه بشه. من که الان تازه خوبه وضعیتم، سرم گرمه و همه حرص و ناراحتی‌ها رو تبدیل به فاضلاب میکنم و میریزم توی چاه، ولی نصف شب موقع خواب دیدن و صبح وقت بیدار شدن انگار از این ۳۰۰ سال هنوز ۲۹۹ سال دیگه‌ش هنوز مونده. ۳۰۰ سال رو شما اگر بخوای اینجوری بگذرونی که هر روزش هزار ساله میدونی چقدر میشه؟ خیلی زیاد میشه. مثل پلاستیک می‌مونه، حتی اگه بخوریش هم از اون طرف درسته می‌رینیش و بدتر، فقط گهی‌تر شده.

من یه مدت نمی‌ذاشتم کسی بفهمه، چون دیگه همه می‌دونن درد و غم مال بچه‌هاس و بزرگسالان نه ناراحت می‌شند و نه دلشون می‌شکنه. بابابزرگم هم که حتی مُرد، خیلی منطقی برخورد کردم با همه چیز. خیلی احساس می‌کردم بزرگ شدم. مامانم رو آروم می‌کردم و کارای مجلس رو ردیف می‌کردم. بیرون مجلس حتی سعی میکردم مشکلات دوستام رو هم رفع و رجوع کنم. کلا مشکلی نبود تا سالگردش. خونه‌ش رو نگه داشتیم که اگر یه وقت بچه‌هاش اومدن جا داشته باشن واسه موندن، ما نه، اونایی که اینجا نیستن. سر سالگردش وقتی بعد یک سال رفتم خونه‌ش، وقتی دم در داشتم بند کفش‌هام رو باز می‌کردم منتظر بودم داد بزنه یا برو بیرون یا بیا تو ولی در رو ببند. عدم وجود صداش خورد توی گوشم. تازه فهمیدم کل یک سال گذشته رو داشتم فیلم بازی می‌کردم.

بیا ببین

فیلم ساختم آقا. اینم لینکش: https://www.youtube.com/watch?v=UAyKoyrloN4&feature=youtu.be

Lifestyle

در یک مکان دور افتاده، پسری زندگی می‌کرد. یک شب پسر تصمیم گرفت که بفهمد سبک زندگی چیست و سبک برتر زندگی کدام است ؟ پس لوازم‌اش را برداشت و به سوی یافتن این حقیقت بزرگ حرکت کرد. در مسیر خود ابتدا به دریا رسید. در وسط دریا ماهی‌گیری را مشغول ماهی‌گیری یافت که با خود می‌خواند: «ماهی‌گیرم، ماهی‌گیرم، آب رسیده است به زانوهایم.» پسرک ماهیگیر را صدا کرد و گفت: «ای ماهیگیر، آیا تو می‌دانی برای یافتن بهترین سبک زندگی باید به کجا بروم؟» ماهی‌گیر گفت: «آیا واقعا تو می‌خواهی که سبک برتر زندگی را پیدا کنی؟» پسر گفت: «بله.» ماهی‌گیر گفت:‌«سبک زندگی برتر را فکر کرده‌ای به من و تو می‌دهند یا می‌گذارند من و تو به برترین نحو ممکن زندگی کنیم؟ نه خیر، همه‌اش را می‌دهند به فامیل‌های خودشان.» پسر اما با این حرف ماهی‌گیر قانع نشد. مسیر خود را به سمت کوهستان کج کرد. در کوهستان پیرمردی را دید که داشت از سرما یخ می‌زد اما فقط با تیشرت نشسته بود وسط برف‌ها. پسر به پیرمرد گفت: «ای پیرمرد، سبک زندگی برتر چیست؟» پیرمرد گفت: «سبک زندگی برتر فقط و فقط لذت بردن از زندگی است و بهتر است انسان به جای این‌که دنبال این حرف‌ها باشد، لحظه را غنیمت بشمارد؛ چرا که معلوم نیست لحظه‌ای دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد.» پسر اما باز هم قانع نشد. کوهستان را رد کرد و به کویر خشک رسید. در کویر شتری را دید که در چهره‌اش رنج گذر سالیان جای خوش کرده‌بود. پسر پرسید: «ای شتر خردمند، دانی تو سبک زندگی برتر چیست؟» شتر پاسخ داد: «سبک زندگی برتر یعنی همین که ما نشسته‌ایم این‌جا، به گِرد این آتش سوزان و دور هم داریم عشق می‌کنیم، سبک زندگی برتر را در بودن با دوستان بجوی.» پسر اما باز هم قانع نشد. به مسیر خود ادامه داد و به جنگل رسید. در جنگل از درختی پرسید: «ای سبز قبای پیر، سبک زندگی برتر چیست؟» ناگهان درختان همه با هم شروع کردند به پاسخ دادن. پسر هر چه تلاش می‌کرد، نمی‌توانست متوجه بشود که چه می‌گویند. همهمه‌ی درختان پسر را از پای در آورد. پسر در گوشه‌ای از جنگل نشست. خورشید نور قرمز رنگ خود را مانند شلاق مکرّرا بر تن سرد جنگل می‌زد. پسر رو به ماهی‌گیر، پیرمرد و شتر گفت: «به راستی نیکوترین شیوه‌ی حیات کدام است؟» شتر در حالی که داشت شبیه به آدمی‌زادی می‌شد گفت: «همانا نیکوترین شیوه‌ی حیات را امشب تجربه کردی، حالا ساعت رفتن است.» شتر (که دیگر یک انسان کامل شده بود) به اتفاق پیرمرد و ماهی‌گیر، هر سه با هم ترکیب شدند و در قاموس یک انسان کامل در مقابل پسر ظاهر شدند و لحظه‌ای بعد از نظرها غیب شدند. جناب سروان پسر را به جرم مصرف شیشه دستگیر کرد و پسر حالا حالاها نمی‌توانست به پاسخ این سوال که «سبک زندگی چیست و سبک برتر زندگی کدام است؟» برسد.

(این متن برای سایت «نشانی» نوشته شده بود که خب دیگر خبری ازشان نشد.)

در رو

چهارشنبه

الان که دارم این‌ها رو می‌نویسم اوضاع خیلی تخمی‌ای بر جهان حاکم شده. گوشی مبایلم تبدیل به یک پاره آجر شده و هیچ کاری هم نمی‌تونم انجام بدم براش. وقتی سوار مترو شدم با خودم گفتم که بهتره کمی وقتم را مفیدتر بگذرونم و کمی کتاب بخونم. کتاب داستان مخصوص افراد (حداکثر) ۱۶ ساله که یک نفر پرواز می‌کند و یک نفر دیگر پسر ارشد فرمان‌روای اتلانتیس است. وقتی گوشی‌ام را از جیبم در آوردم دیدم که روی صفحه‌اش نوشته اندروید، مثل وقت‌هایی که می‌خواهد روشن شود، ولی با این تفاوت که هی صفحه‌اش خاموش می‌شد و دوباره گوشی روشن می‌شد. باتری‌اش را در آوردم و هر کاری به ذهنم می‌رسید، توی متروی شلوغ، سر صبح، کردم کردم ولی فایده‌ای نداشت. حالا هم آمده‌ام سر خسته‌کننده‌ترین کلاس جهان نشسته‌ام. استادش شبیه به معلم‌های دینی است. وقتی به چهره‌ی کریهش نگاه می‌کنم می‌خوام بالا بیاورم توی یقه‌ی نفر جلوییم که سه سال راهنمایی هم همکلاسیم بود. از همه بدتر می‌دونید چیه؟ این که الان یک نفر آمد و صندلی کناریم نشست و حتی اسمش را هم نمی‌دونم. ولی اون اسم من را می‌دونه و سلام کرد. وقتی کلی صندلی خالی دیگه هست و یکی (که نمی‌شناسمش) می‌آد عدل می‌شینه کنارم واقعا اعصابم خورد می‌شه. توی اتوبوس هم همیشه همینه، دوست دارم بهشون بگم داداش اون همه صندلی خالی دیگه، چرا اینجا؟ ولی خب خیلی احمقانس کلا. الان که دارم به این قضیه فکر می‌کنم خندم هم گرفته. غلط کردی که دوست نداری کسی کنارت بشیند، مگه بچه‌ی شاهی؟ یکی دیگه هم اومد سمت چپم رو هم پر کرد. خدایا شکرت. این استادی که سر کلاسش نشسته‌ام واقعا روی مخه، انگار از دنده‌ی چپ احمدی‌نژاد ساختنش. کاغذام رو گذاشتم روی پام و دارم این چیزا رو می‌نویسم و این یارو که همین الان اومد هم هی سوال می‌پرسه، بابا بذار برسی. نفر سمت راستی هم داره پورن نگاه می‌کنه. آخه کی ساعت هشت و نیم فیلم سوپر نگاه می‌کنه، اونم سر کلاس؟ حالا وسط پورن نگاه کردنش سرش رو میاره بالا و از اینی که جلوی من نشسته هم سوالات درسی می‌پرسه، دست مریزاد بابا. چی کار به کار اینا دارم من اصلا؟ ولی خب بازم دلیل نمی‌شه عجیب نباشه واسم. عجیبِ جالب هم نه، عجیبِ حال به هم زن.

بابابزرگم وقتی زنده بود به آدم‌هایی که اسمشون نسترن بود می‌گفت نسترن ولی به گل نسترن میگفت مَستِرَم. وقتی هم بهش قضیه رو می‌گفتی که چرا به دختر خواهرت می‌گی نسترن ولی به گل نسترن می‌گی مسترم، خیلی ناراحت می‌شد و می‌گفت آره لابد دیوانه شدم. فقط همین هم نبود. اکبر آقا رو اکبر آقا می‌گفت ولی سر نماز که می‌ایستاد، به الله اکبر میگفت الله هچپر. صداش رو حتی ضبط کردیم که بابا داری می‌گی هچپر. بابام بهش می‌گفت حاج آقا اگه نمازت رو بتونی درست بخونی ولی از سر بی دقتی غلط غولوط بخونی خدا اون دنیا می‌ذاره توی کاسه کوزه‌ات. باز دوباره اونم عصبانی می‌شد. آخرین بار گفت که اصلا دوست دارم فحش خواهر مادر بدم به خدا سر نماز، شما چی کار به من دارید؟ ما هم هیچی نگفتیم دیگه. در واقع کار به کارش نداشتیم دیگه. این ولی برام عجیب جالب بود، متوجه‌اید که ان شالله؟ کلا زیاد بوده کار به کار کسی نداشته باشم. ولی خب دلیل نمی‌شده چیزایی که قبلش بوده رو نخوام یا توی ذهنم هم کار به کارشون نداشته باشم. پیچیدش نکنم حالا.

جمعه

اون پسر سمت چپیه اون قدر سوال پرسید و توجه‌ها رو به جایی که نشسته بودیم جلب کرد که دیگه بی‌خیال سرگرم کردن خودم با گزارش زنده نویسی از کلاس شدم. بعد کلاس هم اومدم خونه و گوشیم رو درست کردم و کلاس‌های بعدیم رو نموندم.

بگاش بره

امشب (سه شب پیش، یه شبی) اومدم توی اتاقم، خواستم در رو قفل کنم، دیدم کلید خوب نمی‌چرخه. می‌چرخیدا، ولی خوب نمی‌چرخید. سعی کردم درست جا بندازمش، کامل و درست بره تو، ولی بازم خوب نمی‌چرخید. نگاه کردم ببینم چه مرگشه؟ شاید دارم به یه سوراخ اشتباهی فرو می‌کنم کلید رو. دیدم کلیدم شکسته. انگار دنیا روی سرم خراب شد. آخرین کلیدی بود که واسه‌ی در اتاقم داشتم. قبلی رو وقتی اول دبیرستان بودم با یه جاکلیدی که نقاب بتمن بود، گم کرده بودم. این یکی هم که شکست. واقعا وحشت‌زده بودم. نه که خطر این باشه که ننه بابام یا دزدی، قاتلی چیزی ممکنه شب بیان توی اتاقم و وقتی خوابم سرم رو بذارن روی سینه‌م، واسه همچین چیزی در رو قفل نمی‌کردم، برای این قفل می‌کردم که به خانواده اعتراض کنم، این جوری یه مرز نفوذ ناپذیر می‌کشیدم بین خودم و اونا تا دیگه جزئی ازشون محسوب نشم و از گزند شرایطی که درست کردن در امان بمونم. (…) حالا کلا چی شد که رسیدیم به این قسمت از برنامه. بحث این بود که فهمیدم کلیدم شکسته و عین اینایی که جن دیدن شدم. یادم اومد که این درا سه تا کلید داشتن و من فعلا دوتاشون رو استفاده کردم. اگر یادم نمیومد که سه تا کلید داشته، احتمالا می‌رفتم تمامی جاهایی که فکر میکردم ممکنه کلیدام رو هفت هشت سال پیش گم کردم، دوباره بگردم. رفتم سراغ جعبه‌ای که چیزای با ارزشمو توش قایم می‌کنم. کلی آت و آشغال داشتم توش ماشالام باشه. از انگشتر بابابزرگم که تابستون مرد گرفته تا یه لنگه گوشواره‌ی کسی که فکر نکنم دیگه توی زندگیم ببینمش. نشستم آت آشغالام رو پال پال کردم. کارنامه‌ی المپیاد علمی‌ای که پنجم دبستان بودم شرکت کردم و نفر اول شهرمون شده بودم هم توش بود حتی. کلیدم رو گذاشتم کنارم. بر خلاف کلید قبلیم که کاملا سیاه بود و فکر می‌کردم از اول همین رنگی بوده، این یکی خاکستری بود. بعدش همه چیز رو انداختم دور، حالا نه همه چیز، ولی دیگه جعبه نیست، قوطیه.

چون من خیلی مهم هستم.

آقا ما بچه بودیم بابامون برمون میداشت می‌بردمون استخر. بچه که می‌گم یعنی یه زمانی بین سن ۸ سالگی تا ۱۰ سالگی. جمعه‌ها صبح می‌انداختمون گوشه‌ی ماشین، می‌رفتیم استخر. جز کارمندها فکر نکنم هیچ گروه دیگری تا حالا جمعه صبح ساعت ۸ رفته باشند استخر. با دوست‌هاش قرار گذاشته بودن. جمعه اولین سانس، هشت صبح، باور کن تا قبل این که برم زیر دوش قبل استخر هیچی از وضعیت زمان و مکان حالیم نبود بس که خوابم می‌اومد. حتی یک بار یادمه که با جوراب رفتم دوش گرفتم و از اون موقع به بعد همیشه بابام چک می‌کرد که «جوراب‌هات رو در آوردی یا نه؟» کلا توی استخر به غیر از من و بابام، همکارهاش و دو سه تا از بچه‌های همکارهاش، به زور ۱۰ نفر دیگه هم پیدا می‌شد اون وقت صبح. یه دونه غریق‌نجات هم بیشتر نمی‌اومد واسه این ده-بیست نفر. ما بچه مچه‌ها رو می‌فرستادن توی یک متری و خودشون می‌رفتن طبقه پایین، سونا جکوزی و چرت‌وپرت گفتن. توی اون جمعیت فقط یکی از همکارهای بابام که از بقیه‌شون هم سن و سالش بیشتر بود شنا بلد بود، اون بنده خدا هم پا سوز بقیه می‌شد و می‌رفت توی جکوزی. همیشه موقع برگشتن، سریع، بدو بدو می‌اومد و یه کم شنا می‌کرد. احتمالا توی آب گریه می‌کرده و با خودش می‌گفته چه غلطی کردم که قبول کردم با این‌ها بیام و حالا حتی حق ندارم برای خودم شنا کنم. اشک می‌ریخته و شنا می‌کرده تا اشک‌هاش مزه‌ی ‌آب رو عوض می‌کردن و رییس استخر می‌اومده می‌گفته بسه داداش. همیشه موقع برگشتن بابای من اولین نفر می‌اومد دنبالم. می‌گفت که باید زودتر بریم که اگر بقیه برسن باید علاف بشیم واسه دوش‌ها. ولی من برام مهم نبود چون تازه بیدار شده بودم و یخم هم همین چند دقیقه پیش آب شده بود و تونسته بودم با بچه‌هایی که توی استخر بودن چند کلوم ارتباط در حد سلام علیک برقرار کنم، که البته از دید خودم این دیگه آخر رفاقت بود. حالا هشت صبح جمعه مگه کلا چند نفر می‌اومدن که ما بخوایم یه وقت علاف بشیم برای دوش؟ فقط دوش نبود. می‌گفت خروجی پارکینگ هم شلوغ می‌شه. حسابی کفری می‌شدم. همیشه موقع رفتن ۱۰ دقیقه‌ی دیگه از وقت قانونی‌ای که واسش پول داده بودیم مونده بود. آقا یکی این قضیه زود رفتن، یکی این که نمی‌ذاشت کلید کمدم رو خودم ببندم به مچم. یه چیزایی بود مثل ساعت مچی، ولی سیلیکونی، جنس این قاب‌های موبایل‌ها، بعد یه کیلید داشت که میرفت توی ناحیه پلاستیکی که فرو نشه یه وقت به یه سوراخی‌مون. همیشه کیلید من رو می‌گرفت می‌انداخت توی کمد خودش که یک وقت گم نکنم. خلاصه. از استخر هم که در می‌اومدیم ما رو می‌برد بهمون یک دلستر شیشه‌ای بهنوش، از این تلخ‌ها، می‌داد بخوردِمون. اون موقع کلا یه طعم لیمویی بود که شیشه‌هاش سبز بود، یه ساده با شیشه‌های قهوه‌ای (که بابای من از این مدلی خیلی دوست داشت)، ولی باور بفرمایید که خیلی مزه‌های گندی می‌دادن جفتشون. الان ماءالشعیرها مزه عسل میدن نسبت به اون زمان. دو سال جمعه صبح‌های ما این مدلی گذشت.

تابستونی که کلاس چهارم‌ام تموم شده بود، عمو کوچیکم، که اون موقع‌ها توی شهرداری کلاه مردم رو برمی‌داشت، یک استخر رو اجاره کرده بود. یک روز در میون بعد کلاس زبان می‌رفتم اونجا و توی یک بازه‌ی دو ساعته که کلا استخر تعطیل بود وسط روز و هیچ کس دیگه‌ای نبود، مورد تعلیم شنا قرار می‌گرفتم. همیشه تا لحظه‌ای که بابام می‌اومد دنبالم هم توی آب می‌موندم. یعنی می‌اومد، با کت‌وشلوار و دمپایی‌های آبی استخر لب آب، می‌گفت بدو بیا بیرون، اما تازه من شروع می‌کردم براش چیزهایی که یاد گرفته بودم رو اجرا می‌کردم. یه روز اونجا اومدم شیرجه بزنم، پام سر خورد، با فک خوردم زمین. ۹تا بخیه خورد زیر چونه‌ام که الانم اگه دست بزنی می‌بینی ریش نداره اون تیکه. یاد پشت کله‌ی قُرِت افتادم. دیگه از این جراحتی که وارد شد نرفتم استخر و دوره‌ی آموزشیم نصفه موند، تا همین چند سال پیش که دوباره برنامه‌ی جمعه‌ها صبح راه افتاد. این سری ولی با فامیل‌ها بود و بزرگ شده بودم و شنا رو نصفه و نیمه یاد گرفته بودم و شرایط فرق می‌کرد. دیگه کمد‌ها کیلید نداشتن، یه چیزای پیشرفته‌تری اومده بود که کافی بود بگیری جلوی در کمد تا باز بشه و خودم می‌تونستم دستبند کمدم رو بندازم دستم. اونجا رو هم یک ماه بیشتر نرفتیم کلا، چون هر جا که فامیل باشه پشت سر آدم حرف هم هست.

امسال، یعنی الان، دو هفته‌س دارم توی دانشگاه می‌رم دوره آموزشی شنا. دوباره از صفر شروع کردم. سر کلاس خیلی خوب گوش می‌دم ببینم مربی چی می‌گه. البته از روز اولی که رفتم شنوایی گوش چپم رو حدود ۵۰٪ از دست دادم و این سری هم برام همچین بی ضرر و زیان نبود، ولی فکر کنم خوب می‌شه. یک چیز دیگری هم که هست، ۱۰ دقیقه مونده به این که وقت تموم بشه، می‌دوئم می‌آم بیرون از آب، می‌رم دوش می‌گیرم، لباس می‌پوشم و اولین ماشین از پارکینگ می‌رم بیرون. می‌رم پارک نزدیک دانشگاه و برای خودم یک شیشه ایستک می‌گیرم و می‌آم توی ماشین می‌شینم و می‌خورمش. بار اولی که این کار رو می‌کردم نمی‌دونستم دارم چی کار می‌کنم، ولی وقتی اون کار رو کردم فهمیدم چی کار کردم.

لطفا در انتخابات هفتم اسفند ماه شرکت کنید و به لیست‌های مورد حمایت اکبر هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی رای بدهید.

۱۰

سه‌شنبه:

امروز رفتم دانشگاه تا برای گرفتن نمره دست به دامن استادم شوم. دیروز وسط یک فیلم خنده‌دار و خیلی باحال بودم که دوستم اسمس داد نمره‌ها را زده است. می‌دانستم که اگر بروم نمره‌ام را ببینم فیلم خنده‌دار و باحالی که دارم می‌بینم زهرمار می‌شود به جانم. تصمیم گرفتم که فیلم را تمام کنم بعد بروم نمره‌ام را ببینم. ۳ ثانیه از تصمیم‌ام نگذشت که رفتم نمره‌ام را نگاه کردم. با ۸.۳۵ افتاده بودم.

از ساعت ۸ منتظر بودم که بیاید. آن یکی استادم هم که گزارش‌ام را گم کرده بود را نیز باید می‌دیدم و صحبتی با او می‌کردم. هیچ‌کدام‌شان نبودند. وسط دانشکدمان را خراب کرده‌اند تا یک در جدید بسازند. مگر یک ساختمان چند در لازم دارد؟ باران می‌آمد و اصلا حوصله نداشتم. کفش‌هایم پارچه ای بودند و مثل جوراب خیس می‌شدند. خیلی هم خوابم می‌آمد. رفتم داخل ماشین و سرم را گذاشتم روی فرمان. از روی کاپوت بخار بلند می‌شد. آن قدر خوابم می‌آمد که چند بار وسوسه شدم که بروم خانه و بی‌خیال نمره بشوم کلا. هر بار به خودم گفتم نه، دوام بیاور پیر خردمند.

ساعت ۹ شد، دوباره رفتم سراغ استادهایم. خبری نبود. یک پسر دیگه آن‌جا بود که فکر کردم او هم افتاده‌است. گفتم چند شدی؟ با دست نمره ۱۷.۳۱ را نشان داد. گفتم اعتراض داری؟ گفت مشششششخخخخخخصاً. دوست داشتم با یک آجر بکوبم فرق سر خودم. جلوی درب اتاق‌اش پرسه‌ی الکی می‌زدم.

از مدیر گروه پرسیدم که دکتر فلانی (آن یکی استادم که گزارش‌ام را گم کرده‌بود.) کی می‌آید؟ (حالا دکتر هم نیست و دانشجوی دکتراست.) گفت نمی‌دانم. قیافه‌ام را شبیه آدم‌های دیوانه کردم، گفتم ما را مسخره کرده. گفت بگذار زنگ بزنم. خیلی وقت‌ها این تغییر قیافه جواب می‌دهد. زنگ زد و خاموش بود. گفت این شماره‌اش و خودت زنگ بزن.

زنگ زدم به یکی از دوستانم. گفتم بیاید برویم یک قدمی بزنیم و در این هوای منفور بارانی یک سیگاری بکشیم. همواره اگر سرعت زمان را اگر در تعداد دوست‌های اطرافتان ضرب کنید، یک عدد ثابت به دست می‌آید. V × n = Const. اگر n صفر باشد زمان با کم‌ترین سرعت خودش می‌گذرد و گاو که نیستید. رفتم دنبال همان یکی از دوستانم. او هم نمره می‌خواسته ولی چیزی دست‌گیرش نشده بود. کمی وقت سپری کردیم و دوباره همان یکی از دوستانم (خیلی بی‌مزه شد دیگر.) را بردم گذاشتم سالن مطالعه که درسش را بخواند تا بتواند انسان مفیدی باشد.

زنگ زدم به آن یکی استادم که شماره‌اش را داشتم. گفت که من الان خانه‌ی مادرخانوم‌ام هستم. گفتم کی می‌آیی اینجا؟ گفت دو ساعت و نیم دیگر. خنده‌ام گرفته بود که برگشت گفت خانه‌ی مادرخانوم‌ام هستم، می‌خواستم بگویم خب آفرین، کردی؟ رفتم دوباره دم در اتاق همان استادی که شماره‌اش را نداشتم. دو نفر دیگر هم آمده بودند و تفاوت‌شان نسبت به آن پسر سر صبحی این بود که افتاده بودند. شماره‌ی این را هم پیدا کردیم. گفت که کار داشته‌ام و دارم می‌آیم. یک بار قبلا ازش پرسیده‌بودم کِی هستی برایت پروژه‌ات را بیاورم؟ گفت هر روز هفته، شما هر وقت بیایید من هستم. در جواب قیاقه‌ی متعجب‌ام هم گفت آی ام پرافشنال. این بار ولی ساعت ۱۲ ظهر هنوز نیآمده بود. شما پروفشنال هم باشید باز هم خالی خواهید بست.

۱۲:۳۰ دقیقه بود که آمد و بالآخره نوبت من شد که بروم اتاق‌اش و برای‌اش توضیح بدهم که چرا باید ۸.۳۵ را تبدیل به ۱۰ کند. اول از همه که تاخیرش را تقصیر ‍«کارمند خنگ» بانک انداخت. اوکی. شروع کردم. راضی کردن افراد باهوش برای انجام دادن کاری که اصلا مایل به آن نیستند واقعا سخت است. باید راهی جلوی پای‌شان بگذاری تا باور کنند که قوانین‌شان را زیر پا نمی‌گذارند. بعد از ۲۰ دقیقه حرف زدن برگشت گفت: «باشه، باید فکر کنم، فردا خبرش رو بگیر.»

آخرین باری که این جمله را شنیدم هیچ وقت خبری به دستم نرسید. انگار داشتم یک ساعت با یک دختری که نمی‌خواهد اصلا بیرون بیاید بحث می‌کردم که آخرش برگشت گفت باشد خبر می‌دهم. با احتمال ۹۹٪ می‌دانستم که هیچ وقت خبری قرار نیست بشود. چون یکی از دوستان‌ام گفته بود وقتی ما دخترها بگوییم خبر می‌دهیم یعنی خبر نمی‌دهیم. افعال معکوس برره‌ای.

زنگ زدم آن یکی که سر صبح خانه‌ی مادرخانوم‌اش بود. گفت که دانشگاهم. رفتم دفترش. گفتم گزارش من را گم کرده‌ای؟ گفت نه فقط نمی‌دانم کجاست. گفتم که از لحاظ معنایی این که ندانی چیزی کجاست فرقی با گم کردن ندارد. گفت که حالا دیتاهای گزارش‌ات را داری؟ گفتم آن‌ها را با خود گزارش تحویل‌ات دادم و حالا چه چیزی از من می‌خواهی؟ برای‌ات پی.دی.اف گزارش را هم ایمیل کرده‌ام. گفت فایل وُرد را چرا نفرستادی؟ گفتم چون ویندوزم را عوض کرده‌ام و فایل وُردش پاک شده‌است. ولی دروغ گفتم، چون حوصله نداشتم بروم دنبال وردش بگردم، این قصه‌ی پاک شدن را تحویل‌اش دادم. پی.دی.اف را با گوشی‌اش باز کرد. گفت چرا فونت‌ات این شکلی است؟ چرا جدول‌ها دورشان سیاه است؟ چرا این خط این‌جا این شکلی است؟ و من بعد هر سوال‌اش می‌گفتم چون داری با گوشی عقب‌افتاده‌ی مثلا هوشمندت، گزارش قشنگ و زیبایی که چهار روز برای آن وقت گذاشتم را چک می‌کنی. حل شد. فقط مانده بود آن چیزی که قرار شد فردا بروم خبرش را بگیرم.

«FYI» باید بگویم که جمعه نامزدی دخترخاله‌ام است و مامانم از ۱۰ روز قبل‌اش رفته‌است که اگر خاله‌ام کاری چیزی داشت کمک دست‌اش باشد. قرار شده بود که من هم همان نزدیکی‌های نامزدی بلند شوم و بروم آن‌جا و بعد از آن هم بروم برای خودم چند روزی عشق و حال کنم. وقتی برگشتم خانه مامانم زنگ زد که چرا هر چه زنگ زدم صبح برنداشتی؟ وقتی گفتم که اتاق استادم بود، گفت هر چهار دفعه؟ بله مادر من، وقتی در یک دقیقه چهار بار زنگ می‌زنی و هر چهار دفعه را قطع می‌کنم یعنی هر چهار دفعه‌اش در یک موقعیت یک‌سان هستم که نمی‌توانم جواب بدهم. گفت که نامزدی احتمالا به خاطر عمل چشم خاله‌ات کنسل شده‌است. گفتم ای بابا و نمی‌صرفد دیگر که فقط به خاطر عشق و حال بلند شوم این همه راه بروم.

چهارشنبه:

صبح بیدار شدم که بروم خبر بگیرم. در عین نا امیدی. به نظرم این که آدم وقتی هیچ امیدی ندارد یک سری کارهایی می‌کند که منطقی نباید انجام دهد خیلی عجیب است. وقتی رسیدم دانشگاه هنوز نیآمده بود. رفتم نشستم درون سالن مطالعه. دوستم، همانی که خبر آمدن نمره‌ها را داده بود اسمس داد که: «چند داد آخر؟» فهمیدم که نمره‌ها را تغییر داده. رفتم چک کردم. جواب دادم: «FUCKING 10» پاس شده بودم. خیلی باحال بود.

یک پسرخاله دارم که وقتی بچه‌تر بود، در حال راه رفتن یا نشسته، هر وقت کنجکاو می‌شد، دست‌اش را می‌کرد درون شلوارش و بعد از چند ثانیه آن را بو می‌کرد. وقت‌هایی که خیلی عصبانی‌ام یا خیلی خوشحالم یا خیلی یک حال خاصی دارم، اولین کاری که می‌کنم این است که از خودم یک عکس می‌گیرم که ببینم قیافه‌ام چه مدلی است. همیشه هم بعد از این که این کار را می‌کنم احساس می‌کنم که احمقانه‌ترین کار جهان است.

وقتی دیدم که پاس شده‌ام سریع گوشی‌ام را در آوردم و یک عکس از خودم گرفتم. می‌توانم بگویم که واقعا قیافه‌ی یک آدم خوشحال را داشتم. به چند نفر که گفته‌بودم افتاده‌ام خبر دادم که پاس شده‌ام و از نگرانی درشان آوردم. به همان یکی از دوستانم که دیروزش زنگ زده بودم بیاید برویم یک سیگاری بکشیم وقتی خبر دادم، عوض این که خوشحال بشود عصبانی شد که چرا من را پاس کرده‌است ولی او را که ترم پیش همین وضعیت را داشته‌است، انداخته است. تعجب کرده‌بودم ولی زیاد مهم نبود، مهم این بود که پاس شده بودم.

یکی دیگر از دوستانم را هم دیدم. او اگر نمره‌اش از فلان قدر کم‌تر می‌شد، اخراج‌اش می‌کردند، ولی نمره‌ی مورد نظرش را گرفته بود. وقتی از جلوی آموزش دانشکده رد شدیم گفت دوست دارم بروم به افضلی بگویم: «NOT TODAY BITCH» این قضیه‌ی نات تودی بچ فکر کنم مال یک استنداپی چیزی بود، وقتی آدم پیر می‌شود و هر روزی که زنده می‌ماند رو به فرشته‌ی مرگ می‌گوید نات تودی بچ، آیم استیل الایو.

وقتی همین آقای نات تودی بچ را رساندم به خانه‌اش گفت که می‌آیی برویم ایکس باکس وان بازی کنیم؟ من راست‌اش پلی‌استیشن ۴ را در دنیا از هرچیز و هرکس دیگری بیشتر دوست دارم ولی می‌دانید چه چیزی را در دنیا بعد پلی‌استیشن ۴ بیشتر دوست دارم؟ ایکس باکس وان. هیچ کدام‌شان را هم ندارم. گفتم معلوم است که می‌آیم. یک روز رویایی بود واقعا. رفتیم و یک دست فیفا بازی کردیم و ۳-۰ شکست‌اش دادم. اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو تعریف میکنم.

پنج‌شنبه:

امروز فهمیدم که تمام قضیه‌ی مریضی خاله‌ام و این‌ها خالی‌بندی‌های مامانم بوده‌است که یک وقت من بلند نشوم و بروم آن جا که بعدش بخواهم با دوست‌های لاشی‌ام یک وقت بروم شمال. بعدش نشستم یک فصل کامل یک سریالی دیدم که تمامی بازیگران و شخصیت‌های اصلی‌اش دختر هستند و موضوع‌اش تماما چیزهای دخترانه است. اسم سریال اصلا «Girls» است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: